از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است....
....من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من ، دریا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن ،
تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
در مصاف جلادان
به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه ...
آیا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
آیا زبان مشترک این نیست ؟
صبر من و غرور تو
در سفرۀ گرسنه دلهامان
تاریخ مصرفشان رو به انتهاست
وقتی که چشم باز کنیم از خواب
چیزی بجز کپک نخواهیم دید
تاریخ را گناهی نیست
باران
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزیمت بازی می کردم.
و خواب سفرهای منقش می دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
یک سفره مأنوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم کرد.
دیدم که درخت هست.
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود،
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال
کرد.
اما؛
ای یأس ملون!
وقتي نگاه خدشه و انزجار
در مسير جاده هماهنگي
تيغي ست به تيزي زبان
وقتي شب پره تاريكي رابطه
در فضاي بسته و تعفن آميز ترديد
به چرخشي بي امان و بي هدف
سر به ديوار گنگي مي كوبد
تا شايد
شايد روزنه اي به اندازه
يك معنا
بازبه سوي خورشيد
نور فشاند
تن تخديري مهر
خسته از گفت و مگوي بسيار
در درون ساييدهِِ
و همه ذهن تراشيده تن
مي سپارد جان
و دگر آهي نيست
همدم آرامش.
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
ef
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
(( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
ef
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
ef
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من در دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
ef
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
سر چشمه رویش هایی،
دریایی،
پایان تماشایی.
تو تراویدی:
باغ جهان تر شد،
دیگر شد.
صبحی سر زد،
مرغی پر زد،
یک شاخه شکست:
خاموشی هست.
خوابم بر بود،
خوابی دیدم:
تابش آبی در خواب،
لرزش برگی در آب.
این سو تاریکی مرگ،
آن سو زیبایی برگ،
اینها چه، آنها چیست؟
انبوه زمانها چیست؟
این می شکفد،
ترس تماشایی دارد.
آن می گذرد،
وحشت دریا دارد.
پرتو محرابی،
می تابی،
من هیچم:
پیچک خوابی.
بر نرده اندوه تو می پیچم.
تاریکی پروازی،
رویای بی آغازی،
بی موجی،
بی رنگی،
دریای هم آهنگی!

یادمه کوچیکتر که بودم برای روز پدر
تمام مداد رنگی ها مو می آوردم
تا بهترین و خوش رنگترین نقاشی دنیا رو
هدیه بدم به عزیزترین فرد زندگیم اون روزها خیلی راحت
روی پاهای پدرم می نشستم
وصورت مهربونش رو می بوسیدم
بعد نقاشی که؛
گوشه بالای سمت چپش بزرگ نوشته بودم
باباجونم روزت مبارک
به پدرم کادو می دادم
با دستای خالی
فقط با یه جعبه مداد رنگی و به کاغذ نقاشی
تمامی احساس مو بهش هدیه می دادم.
*
امروز باز هم تمام مداد رنگی هامو جمع کردم
تا براش بهترین و مهربانترین صورت دنیا رو نقاشی کنم
چهرهای که تمامی هستی ام ازاوست
و زیر این چهره مهربان می نویسم،
پدر عزیزم
می دانم دوستت دارم برایت واژه ای بسیار ساده و کم است
اما باز هم می گویم:
بدون هیچ قید وشرطی عاشقانه دوستت می دارم.
روزت مبارک باباجونم
بی تو گلها هرروز از من
بی خود بهونه می گیرند
از این که با تو نباشم
تب خصمونه می گیرند
فقط توی که می دونی
من از خودم رها شدم
نمی تونم داد بزنم
بگم که عاشقت شدم
تنها امیدم به اینه
که عشق و تو حرفهات می خوانم
روزنه روشن عشق
تو دوتا چشمات می بینم.

نقش ها که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح ها که فکندم درشب
روز پیدا شد و با پنبه زدود.

اکنون چنان از آدم پُرم
که چیزی برای گفتن ندارم،
بی قراری روح مرا شاید،
درمان دیگری باید.
نمیدانم در کدامین نقطه خاک انسانهای با احساس
محبت را بین خود
چون خوشه ای انگورتقسیم می نمایند؟
در کدامین گوشه خاک
دل زمین را می شکافند و بذر عاطفه می پاشند.؟
فلاتی که در ان عشق میورزند
و صداقت را ذره ذره می فهمند
در کدامین بوته خاک است؟
تو در کجای آنی؟؟
که در حسرت درک عشق و تقسیم تنهایی مانده ای
و من در کجای آنم؟؟
که حرف از سبزینه ها می زنم
و تنهای تنها مانده ام...!!؟
عریان آمدم
و عریان آمدم
مرا از عریانی باکی نبود
« همه چیز » و « همه چیز »
عریان آمدم
با فریادی از عمق جانم
هر دست که پیش آمد جامه ای بر تنم دوخت
و رنگی بر قلبم ریخت
و اکنون جامه برتن
مرا از عریانی ننگی ست
که آنچه هستم؛ نیستم
و آنچه نیز بودم.
مرا دردي است اندر دل كه درمانش نمي دانم
جوابي هم نمي آيد ز هر در هر كه را خواند
هواي ديده طوفاني، دلم درياي محنتها
گهي مي بارد اين ابر و گهي مي غرد اين دريا

دلم چون مرغ در بندي كه از بند و قفس رسته
پناهش ده كه بر بامت پناه آورده بنشسته


يكي مي نالد از غربت ، دگر مي گويد از هجران
كدامين دردو من گويم كه هم اين دارم و هم آن

بسان آهويي وحشي بدام تو گرفتارم
و ليكن اندرين صحرا به عشقت تا ابد مانم

ديبای خفته ی من نوای بی نواييم را شنوايی ؟
دستان خالی از لطف آدميانم را شاخه وار به سويت دراز کرده ام .
و خواستار شراب مستانگی از جانبت هستم .
کافی است اندکی به روزگار پريشانم بنگری .
به خدا قسم که زيبندگی ناچيزان را به انظارم خستگانم .
و حال کورمالان دستگير زمينم .

دلتنگي هايم تمام نمي شوند
و تو هيچگاه از من دور نمي شوي
در دلتنگي هايم تو جريان داري
آبي و پاك و زلال
و مهر باني چشمهايت هميشگيست
نه/ تو هيچگاه از من دور نبودي
نه در دلتنگي هايم نه در خلوت تنهايم با ماه
وچقدر دلتنگي هايم زيباست
وقتي كه تو مي زدايي
هر چيزي كه غير از خوبي است و مهر
و تنها خوبي و عشق است كه مي ماند...

آن سیه دست، سیه داس، سیه دل که تو را
چو گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم پیچیده بر ان قامت مهر
ناتوان...نازک...ترد
تندبادی برخاست ، تکیه گاهم افتاد، برگها یم پژمرد
روزها طی شد،از تنها يی مالامال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره ی لرزان تو بود، کز فراسوی سپهر
گرم می آمد در آینه اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه ، پدیدار هنوز
تو گذشتی و شب و روز گذشت
آن زمان ها به امیدی که تو برخواهی گشت
پای هر پنجره مات
می نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ی ابر، گاه در روزن ماه
دورتا دورترین جاها می رفت نگاه
باز می گشتم تنها،هیهات
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
دوستت دارم بسیار هنوز

چو اشک از سر مژگان چکیدنی شده ام
بیا بهانۀ شعرم که دیدنی شده ام
دلم زدست تو فریاد میزند همه شب
حدیث نغمه تارم ، شنیدنی شده ام
خیال عشق تو بخشیده بال پروازم
پرنده ام، به هوایت پریدنی شده ام
تو یک نظر به من انداختی در این بازار
بسان یوسف کنعان خریدنی شده ام
رسیده میوۀ عمرم به شاخسار زمان
نگاه کن که در این فصل چیدنی شده ام
شراب کهنه شدم در خم صبوری خویش
علاج رنج خمارم ، چشیدنی شده ام
گل خیال تو در باغ خا طرم روئید
بجز تو از همه گلها ، بریدنی شده ام
برای کلک هنر آفرین نقاشان
به سر چو عشق تو دارم ، کشیدنی شده ام
بین چشمای من و تو
فاصله حرف نگفتس
همه لحظه های دوری
یه کتاب ننوشتس
بین حرفای من و تو
حرمت عشق ستارس
همه لحظه های بی تو
یه چراغ غم گرفتس
حتی آسمون عزیزم
رنگ مات غم و غصه س
حس عشق بی صدامون
مث افسانه و قصه س
قلب پاک هر دوتامون
خونه عشق ستارس
بین دستای من و تو
انتظار رسم زمونس
واسه ی بهم رسیدن
عاشقی فقط بهونس
واسه ی سکوت قلبم
چشم تو فقط بهانس
روز دیدنت عزیزم
لحظه هام پر از ترانس...
*هانی*

بی تو دیشب باز بغضی در گلویم گیر کرد
عشق پنهان گشته ام در دل چنین تاثیر کرد
روزگاران رنگها زد تا دگرگونم کند
عاقبت با رنگ عشقت جان من تغییر کرد
صورتی بی جان شدم در قاب عکس زندگی
خواب خوش دیدم ، ولی اینگونه ام تعبیر کرد
نا امیدی لحظه ای در چشمهایم خیره شد
عمر سختی بود آن یک لحظه، ما را پیر کرد
هر چه کردم تا مگر آهی نسوزاند دلم
بیشتر از آنچه کردم شعله ام تدبیر کرد
مثل هر شب ناله ام را ریختم در گوش ساز
او هم از درد دل من نالۀ شبگیر کرد
می رسیدم تا جنون دیشب، ولی افیون اشک
بغض سرگردانی ام را در گلو تخدیر کرد
چشمهایم منتظر تا بلکه صبح آید پدید
صبح آمد، لیک با اینحال خیلی دیر کرد
طرفه شعری شاد بودم در کتاب زندگی
عشقت آخر گونه ای دیگر مرا تفسیر کرد

تو شیرین ترین حادثه ای بودی
تمام لحظه ها
به اتفاق وقوع عشق نشسته بودم
انگار که تمام ثانیه ها
با حضور تو به زندگی پیوندم میداد
تو با من بودی
در وجودم
اما من بی خبر ازتو
انگار منتظر بودی بهار برسد
انگار میخواستی بدانی
همراه شکوفایی طبیعت
جوانه عشقت در وجودم
نهادینه خواهد شد
تو با من بودی اما
من بی خبر زحضور تو
میخواستی بهار را در وجودت بیابم؟
اری... من همه زندگی را
در دنیای عشقت یافتم
همه زندگی را
همه زندگی را
بیمار این درد ، رنجی احساس میکند
که شادی پادشاهان در برابرش ناچیز
و کسالت بخش است
بیمار عشق روی به دشت و صحرا می برد
تا لذت تنهایی را دریابد
و حتی خویش را از یاد ببرد
اگر در کنار رودی بنشیند، چهره خویش را در آب نمی بیند
زیرا هر چه بیند
تصویر کسی دیگر است
که همه جا همه وقت در برابر چشم اوست
و بجز آن دیدگان وی در هیچ جا چیزی نمی بیند
یاد او ،
بی آنکه بیمار از راز درون خبر داشته باشد،
آه سوزان از دلش بر می آورد.
بیمار این درد
در آرزوی دیدار کسی است
که از دیدارش بیم دارد
ئژان دو لافونتن.

وقتی تو نیستی گم میشه آفتاب
خاکستر می شه حریر مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب، شب دلهره، شب اصطراب
وقتی تو نیستی دنیا شب می شه
شب از دل من، شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترس
لحظه لحظه نیست
نبض تشویش.
بی تو نه صدا مونده، نه آواز
نه اشک غزل ،
نه ناله ای ساز،
بالی اگه هست از جنس کوه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
هیچ کس عاشقت اینجور که منم نبود و نشود
لاف نمی زنم،
من از توی که بد کردی با من، گله می کنم
دل نمی کنم.
بی تو نه صدا مونده، نه آواز
نه اشک غزل ،
نه ناله ای ساز،
بالی اگه هست از جنس کوه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

آفتاب از پس دیوار بلند سر می زند،
زندگی باید کرد،
حتی بی عشق،
حتی بی یار و حتی بار.
که می گوید بی عشق،بی بار و بی یار نتوان این راه را پیمود.
که می گوید بی عشق گل نخواهی داد،
خوش بو نخواهی بود وشاد نخواهی گشت.
که می گوید بی بار،
شیرین نخواهی بود.
تلخ می شوی و زشت.
که می گوید: بی یار
آه...
اما یار،
بی آن هم خواهی توانست ،
گل بدهی ، تازه شوی،
مثل جوانه سر بزنی .
تنها اگر خودت باشی.

روزها از پی هم می گذرند،
و فراموش می شوند،
اما ای آخرین رویای عشق،
هیچ چیز تو را از یاد من بیرون نمی برد .
دلبر من،
خورشید با همه درخشندگی وجلالش
در پایان هر روز ناپدید می شود،
و جایش را به تاریکی شب می سپارد ،
ولی آفتاب عشق تو جاودانه در آسمان دل من می درخشد،
و جان می بخشد،
و روزی است که شبی به دنبال خود ندارد.
*آلفونس لوئی دو لامارتین*


هوای آسمان مثل هوای بی تو بودن خاکستر یست
ومن همچنان بی تو بودن را حس می کنم
پشت پنجره رفته ام و در ازدحام ساکت این شهر به دنبال تو می گر دم
بی آنکه اثری از نام عشق و رد پای از تو باشد
ناگه از پشت قاب پنجره
آمدن تو را جشن می گیرم
و وسعت آسمان با تو بودن را احساس می کنم
وقتی که آمدی با باران همصدا می شوم
ومثل شبنمی که روی برگها آرامش می گیرد
باچشمانی خیس از درد جدایی در آغوشت آرامش می گیرم
ناگه آسمان بغض می کند
از اندوه غم و لبخند خون آلود من
و می گر ید برای معصومیت تمام تخیلاتم
تنها گناه من سکوت بود
نمی دانستم واژههایی که میگویی شعله های کلامم
آنچنان قلب مجنونت را می گداخت
که تمام نگاهت خاکستر نیاز می شد
و من طاقت ندا شتم و سکوت می کردم
آری روزم چون گلی انتظار
و شبم عطر فصل فردا
وقتی گفتی می خواهی گلی بچبنی
به یکباره قلبم فرو ریخت
وخود رادر آسمانها حس کردم
وقتی ترانه عشق را می خواندی
کبوتر دلم آنچنان در هوا پرپر می زد
که تو خونش را چون زلالی اشک بر روی
گونه های بی حسم می دیدی
دستم را بگیر تا دیگر بین من وتو فاصله ای نباشد
تا شاید این بار با هم باور کنیم معنای خوشبختی را

دردم از یارست و درمان نیز هم
دل فدای او شدو جان نیز هم
این که می گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آنکو به قصد خون ما
عهد را بشکست وپیمان نیز هم
دوستان در پرده می گویند سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا وپنهان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
واصف ملک سلیمان نیز هم
چه دلپذیر است منزلگاه تو،
ای سالار میزبانان!
جان من مشتاق و کاهیده است
برای صحن های خداوند
جسم و روحم در خداوند
حی به وجد می آید
چه دلپذیر است منزلگاه تو،
ای سالار میزبانان.
خوشا آنان،
که در خانه تو سکنا گزیده اند.
آنان که جاودانه تورا می ستایند.
چه دلپذیر،
چه دلپذیر است منزلگاه تو!!!